X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 18 آذر‌ماه سال 1386

                               به نام خدا

 

الان نمی خواهم شعر بگویم.....نمی دانم شعر همچون سیلی بر

 

زبانم جاری می شود.......ولی قصد کاری بسیار بزرگ را

 

دارم.....همراه با دوست عزیزم ارش.........که بعد از ان کار

 

بسیار مهم .........این کار بسیار مهم که از ان کار قبلی نیز مهمتر

 

است را انجام بدهیم.......امروز کمی حالم بهتر است......

 

می خواستم شعری بگویم که دیدیم رمقی بر تن نیست

 

چون دل ما همچو ساغری است که زهر در ان باشد

 

بگذریم........که از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است

 

فقط برای من و دوست خوبم دعا کنید

 

بار الها کمکم کن که توانم بروم

بی سر و جان بروم یا که بی سر بدوم

 

موفق باشید.........شوریده